گذاشتم که بدونید با کی وقتتونو تلف کردید
نا گفته نماند که ۲-۳ نفر هم خواستند بذارم
ببخشید که این چند ماهه اذیت شدید
موفق و سر بلند باشید.ببخشید با فیلتر شکن بالا میاد

واسم دعا کنید
دیگه وقته رفتنه
یا علی
سبز باشید
|
آهان یادم رفت اینم عکسم
گذاشتم که بدونید با کی وقتتونو تلف کردید نا گفته نماند که ۲-۳ نفر هم خواستند بذارم ببخشید که این چند ماهه اذیت شدید موفق و سر بلند باشید.ببخشید با فیلتر شکن بالا میاد
واسم دعا کنید دیگه وقته رفتنه یا علی سبز باشید + نوشته شده توسط فاضل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت
1:39 |
سلام بعد از نمی دونم ۳ ماه باز اومدم ولی این آخرین باره
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ، حساب كني
بیداری میبینی میفهمی اعتناء نمیکنی و محکوم خویش میشی. ای کاش میشد ندید ای کاش میشد نفهمید "آخه بیداری غم بزرگیه, کاشکی بیداری نصیبم نمیشد". اما... نمیشه بی تفاوت بود "غصه ات میگیره وقتی میدونی و میبینی". ₪ راست میگی, تو همونیئی که بودی, من دارم عوض میشم.
من "یک نقطه دارد من تنها هستم تو"دو نقطه دارد تو تنها نیستی ما"نقطه ندارد ما تنها نیستسم "تنها" همیشه سه نقطه دارد + نوشته شده توسط فاضل در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت
1:17 |
سلام به همه عزیزانم نمی دونم چی بگم به خدا فقط می خوام آپ کنم همین و بس می خوام چیزایی بنویسم که نمی تونم بگم"تا تهش رو بخونید "چیزی نصیبتون میشه(مطمئن) بی تابی همیشه تنهام
اين نوشته ها برای سنگ قبرمه... روزاي خيلي طلايي يادته روز ترس از جدايي يادته دستمون تو دست هم بود يادته غصه هامون كم كم بود يادته چشم نازت مال من بود يادته ديدن من قدغن بود يادته روزگار قهر و آشتي يادته هيچ كس و جز من نداشتي يادته روياهاي آسموني يادته قول دادي پيشم بموني يادته روزاي بي غم و غصه يادته ببينم اول قصه يادته عصر ابراز علاقه يادته خبر خوش كلاغه يادته دست گرمت تو زمستون يادته شونه من زير بارون يادته واسه خنده اجازه يادته اونا كه ميگفتي رازه يادته شرطامون سر صداقت يادته تو مجازات خيانت يادته دستاتو ميخوام بگيرم يادته راستي تو بي تو ميميرم يادته واسه فال قهوه رو خوردن يادته روزي صد بار بي تو مردن يادته پيش هم بوديم نزاشتن يادته اونا ما رو دوست نداشتن يادته چيزي خواستيم از خدامون يادته مستجاب نشد دعامون يادته چشمون زدند حسودا يادته چشامون شد مثل رودا يادته گفتي ما بايد جدا شيم يادته گفتي بايد بي وفا شيم يادته يه دفعه ازم بريدي يادته خط رو اسم من كشيدي يادته گفتي عشق تو هوس بود يادته گفتي خوب بود ولي بس بود يادته چشم من به چشمت افتاد يادته كاري كه دست دلم داد يادته اما قول دادم به قلبم و خدا ديگه دل ندم به عشق آدما حيف شعري كه نوشتم يادته شعر من بدم باشه زيادته
انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکست زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم پشت شیشه روز و شب دل به بارون می سپارم من برای گریه هایم چشمه ها رو کم می ارم انتظار با تو بودن منو از پا در می یاره ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...
منتطره نظرای خوشگلتون هستم
+ نوشته شده توسط فاضل در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
22:25 |
سلام عزیزانه من
از همه معذرت می خوام که نتونستم زودتر از اینا بیام اولآ از همه دوستام(سهیلای من جواد خوشتیپه و هیوا داداشه خودم شرمنده که اسمه کسی و جا گذاشتم به خدا حواس برام نمونده دومآ می خوام برم مشهد"واسه همتون دعا می کنم"شما هم برام دعا کنید به فاطمه زهرا اینجا و اونجا نداره"برام دعا کنید به سمیرام برسم
دیگه تموم شد؟!!!! با این جمله بود که نفس راحتی کشید!!آخه قرار بود این جمله ی سخت رو اون بگه.......!!!؟!؟!؟ بعد از اون دیگه همدیگر رو ندیدن،یعنی دیدن ولی فقط می شد نفرت رو از نگاهشون خوند.دیگه خبری از اون عشق قدیمی تو چهره ی هیچ کدومشون نبود!!!!!!! پسر تمام این مدت به خاطراتش با او فکر می کرد البته اون نبود که سراغ خاطرات میرفت بلکه خاطرات به سراغ او میامدن.به این فکر میکرد که آیا میتونه او را فراموش کنه؟؟؟؟و اینکه چقدر عمر زود گذر است. هیچوقت فکر نمی کرد که بتواند به این راحتی از او دل بکند.ولی چاره ای نداشت،به چه امیدی صبر میکرد؟ دیگه تحمل نا مردی و نارفیقی رو نداشت،تحمل نداشت این بار سنگین رو تنهایی به مقصد برسونه و دیگه تحمل بخشش هم نداشت. شاید بعد ها پشیمون شه(که میشه) ولی تصمیم خودش رو گرفت
حالا دیگه دلم آروم شده فکر کنم که خوابیده یا خودشو به خواب زده تا فردا شب که باز نسیم بازیگوش یه پیام کوچولو از اون دور دورا، از تو براش بیاره تا دوباره با خوش خیالیاش پر بکشه که شاید نسیم رو بگیره که باهاش بپیچه و بپیچه و بپیچه و بیاد سمت صدای تو ولی تو خیلی دوری... می دونم باز دوباره، تا بیاد پر بکشه ...اون نسیم رفته دیگه کاش صداشو بشنوی
+ نوشته شده توسط فاضل در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت
23:25 |
سلام به همه بروبچه وبلاگ نمی دونم از کجا شروع کنم؟ اول با معذرت خواهی شروع کنم تا به حرفای اصلی ام برسیم شرمنده همه هستم که چند روزی ناپیدا بودم چون انقدر عصبانی بودم که حالو هوای وب رو نداشتم به اون احمقی که گفته من به سمیرام نمی رسم بگم که اگه جرآت داره خودشو نشون بده تا از زندگی محرومش کنم(به احتمال می دونم کیه "از فردا دوباره شروع می کنم تا بفهمه با کی طرفه) به اون مرموزم بگم که برو سره کارو زندگیت سر به سره منم نذار چون بد قاطی ام بیشعور درک نمی کنی که احساساتتو نباید همه جا بروز بدی ؟ اگه داشته باشی؟؟؟که بعیده و با عقل هم جور در نمی یاد به اون نفهمی که تو نظراتم به شیرین فحش می ده بگم که نمی تونی بدبخت بین منو اون جدایی بندازی تازه بدون که ما تازه همدیگه روپیدا کردیم(گفتم که نمی دونی بدونی)بریم سره آپه اصلی آن همه گفتم كه ميخواهمت ، اما ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو روان من کو در بوستان شادی هرکس به چیدن گل آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو جانان من سفر کرد با او برفت جانم باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو هرچند در کمینه نامه همی نیرزم در نامهی بزرگان زو داستان من کو هرکس به خان و مانی دارند مهربانی من مهربان ندارم نامهربان من کو
قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم بگیرم کاغذی از پرده ی دل بر تو دوست مهربانم درد عشق و عاشقی درمان ندارد راز عشق و عاشقی پایان ندارد
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماهو بین همه قسمت می کنم وقتی گاهی من و دل تنها می شیم حرفای نگفتنی رو می شه دید می شه تو سکوت بین ما دو تا خیلی از ندیدنی ها رو شنید قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گمشدمون اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم منتظره نظراته قشنگتونما + نوشته شده توسط فاضل در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
22:42 |
سلام به همه خواهر و برادر های عزیزم اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ...... اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه دیروز داشتم به این فکر می کردم همه فقط ادعا داریم مگه نه؟ اگه خیلی خودمون با معرفتیم واسه یه بار به عشقمون بگیم ببخشید"چی میشه فکرشو کردید؟ به فاطمه زهرا حل می شه"۲ حالت داره یا شما هیچ وقت نمی خوایید غرورتو بشکنی یا یا دوسش نداری"نه ببخشید اصلآ دوسش نداری می دونم همه تظاهره"یه بار تو رو خدا امتحان کنید" من و تو و اون امروز این کارو می کنیم به خدا اگه درست نشد من دیگه نمی نویسم
گوييم که بيدار شديم اين چه خيالست بيداري ما چيست بيداري طفلي است که محتاج لالاست حالا برید اون لامسب(گوشی) رو ور دارید یه ببخشید بگیم و تمام از فردا هم درباره عشقمون بنویسیم(بریم)؟؟؟؟؟ اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ...... اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه قانون عشق:
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردندسپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پس از توفان + نوشته شده توسط فاضل در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت
6:35 |
سلام بچه ها چطورید؟ من امروز یه چی به مغزه آکم خورده دلم نیومده ننویسم می خوام نظرتونو بدونماااااا اگه خدای نا کرده زبونم لال"روم به خودمو دیوار"اگه یه وقت ناگهانی مردید اولین چیزی که از خدا می خوایی چیه؟ اگه اون دنیا بهت گفتند یا بهشت بدونه کسی که دوست دارید یا جهنم با اون الله وکیلی کدومو انتخاب می کنید؟ نمی دونم اونجام می تونیم اونی که دوست داریمو اونجا ماله خودمون ببینیم؟ می خوام اولش بگید که اونجا هم می تونید تو اینهمه نعمت بازم به یادش باشید؟؟؟؟ خداییش راستشو بگید خیلی برام مهمه"
راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی از هم گسیخته شد. سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و راز جهنّم چیست و بهشت کدام است؟ تبسمی بر لب راهب پدیدار شد و گفت: تو گفتی میخواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو؟ تویی که دستها و پاهایت آغشته به چرک و کثافتند؟ تویی که موهایت شانه نخورده و نفست بوی گند میدهد وشمشیرت زنگ زده ؟ بدترکیبی چون تو که ننه اش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم چیست و بهشت کدامست؟ سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورایی به رنگ خون در آمد و رگ های ورم کرده گردنش خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد. راهب پیر به نرمی گفت: این جهنم است! شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورایی به خاطر جرئت این موجود نجیب... موجودی که حیات خود را برای به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود سرشار از حیرت... بیم و شفقت و عشق شد. او شمشیرش را در نیمه راه نگه داشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد.. راهب گفت : و این بهشت است...
ღ♥ღاگر بغض خود را در لا به لای نگاه معصومت پنهان میکنم از غرور نیست اگر برای داشتن
مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد مردي را از فاصله دور مي بيند كه مدام دولا مي شود وچيزي را از روي زمين بر مي دارد وتوي اقيانوس پرت مي كند. نزديك تر كه مي شود ، مي بيند مردي بومي صدف هايي را كه به ساحل مي افتد در آب مي اندازد . - صبح بخير رفيق خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني ؟ - دارم اين صدف ها را داخل اقيانوس مي اندازم . الان موقع مد درياست واين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد . - دوست من ! حرف تو را مي فهمم در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارند . تو كه نمي تواني آن ها را به آب بر گرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست ،نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند ؟ مرد بومي لبخند مي زند دولا مي شود ودوباره صدفي را بر مي دارد و آن را در داخل دريا مي اندازد : براي اين يكي اوضاع فرق كرد .
من که نمی دونم تا کی هستم ولی از خدا می خوام همه رو به همه برسونه
+ نوشته شده توسط فاضل در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت
22:14 |
سلام بچه های گل و گلابه خودم
چطورید؟؟؟؟ امروز تو دلم یکی از صبح تا حالا داره می گه سمیرام بر می گرده نمی دونم چیه یا بهتر بگم کیه که داره باهام حرف میزنه حالا دلم می خواد بنویسم با اجازه دختر فقط وقت درد ماهیانهاش در آغوش پسرک میخوابید، پسرک نمیفهمید چرا دختر تمام ماه در آغوش دیگران میخوابد و آغوش او فقط همان چند شب دردآلود خریدار دارد. را دوست دارد آرام میکند. به آن قبله گاهي که روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش آرزوي مرا داري قسم که به خاطر تو تمام سختي ها و مشکلات را تحمل کنم و به خاطر تو سالها انتظار بکشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم. به آن اشکهاي مقدست قسم ، به آن اشکهايي که روي گونه هاي نازنينت سرازير شده است قسم که هيچگاه حرفي نزنم که قلبت شکسته شود و کاري نکنم که دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود! عزيزم اينک دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محکم و با تمام وجودم بفشارم و سوگند خويش را برايت ياد کنم…
در بازی عشق تو من باختم؟؟؟؟
شدم مثل عروسك ... با دو تا چشم شيشه ای ... با يك نگاه ثابت ... ولــــــــــــــی ! نمـی خوام با فشار هر دستـی بگم: دوستت دارم ...!
دلم حالش خوشه اصلآ بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره
+ نوشته شده توسط فاضل در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت
22:22 |
سلام به همگیه شما این چند روزه یه اتفاقی برام افتاد که نمی تونستم بیام بازم شرمنده روی گلتونم هر آدمی از بودن در جایی یا نگاه کرده به چیزی لذت می بره ،مثلا دریا،جنگل،دشت های سرسبز،باغهای میوه،باغهای بهار نارنج ،کنار رود و.... اینها پدیده های زیبا و خیال انگیزی هستن. اما،شب صحرا، ستاره ها انگار به زمین نزدیک ترن،درشت و درخشان درختچه های کوتاه صحرایی در دل سکو ت وتاریکی شب چه آرامشی دارن،شاید سکوت و تاریکی صحرا وهم انگیز به نظر بیاد اما من عاشقشم،عاشق اینم که توی شب صحرا آتیش روشن کنم و می تونم ساعتها بدون هیچ حرف و حرکتی به بازی جرقه های رنگارنگ و سوزان و پر از شور و هیجان آتیش خیره بشم.صحرا خالی خالیه ،فقط تک و توک درختچه های کوچیک که با صحرا زندگی می کنن و شاید گاهی خش خش خزنده ای روی تن تنهاش. صحرا در شب مثل خیاله هر چی داخلشه مال خودشه ،مرموز و مبهم و پر از سکوت ،منو سرشار از لذت می کنه،کاش خیال منهم مثل صحرا ی شب بود و هیچ کس نبود جز اونهایی که می خوام و هیچ چیز نبود جز اون چیزهایی که می خوام،اما دنیا پره از افکار مزاحم ،چیزهایی که می تونن خیلی آزار دهنده باشن مثل پرش جرقه ای از اتیش روی دستت یا فرو رفتن یه خار توی پات در صحرای شب ،فرقش اینه که این اتفاقات توی صحرا کم می افته اما توی خیال زیاد ،حتی گاهی به قدری افکار و خیالات مزاحم و البته افراد مزاحم به زور خودشون رو به خیالت تحمیل می کنن که مثل این می مونه که چندین حیوان درنده سکوت صحرا رو بهم بریزن و برای سیر کردن خودشون به طرفت حمله ور بشن. وحشتناکه که کسی به زور بخواد وارد دنیای خیالت بشه ، این فکر که توی رویا وخیال کسی باشم که نمی خوام،احساس تنفر عجیبی رو در من ایجاد میکنه،درست مثل این که مجبورت کنن جایی زندگی کنی که باهاش غریبه ای یا ازش بدت میاد. تا حالا فکر کردی توی رویای چند نفر زندگی میکنی و چه جور زندگی هایی داری؟
چگونه اين لحظه هاي زيبا را با تو قسمت كنم وقتي حضورت ممكن نيست !دلم مي خواست در كنارم بودي و ميديدي كه
از بلندترين كوه ها و از سخت ترين سخره ها خواهم گذشت....
اما هر كجا هستي يادت باشد كه در سخترين
در چراگاه بی بازگشت زمان من چوپان خسته ای هستم که تمام گوسفندهایم را گرگها خورده اند. به چه دل خوش کنم؟ باور پوچ دستهایی که روزی برای لمس تنهاییه دستهای من می آیند رویای من نیست .کابوس کهربایی رنگ شبهای جهنمیه من است آری ... من یک مرد نفرین شده هستم... یک مرد نفرین شده هستم...+ نوشته شده توسط فاضل در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت
3:48 |
سلام به همگی ببخشید(سهیلا"رسپینا)نمی تونستم نظر بدم شرمنده نمی دونم چرا eror بازم عذر می خوام من تو این چند روزه کسی و جز سهیلا نداشتم که منو از تنهایی در بیاره اون یه فرشته است بهش یه سری بزنید پشیمون نمی شید از همین جا دستشو می بوسم بخاطر تلف کردن وقتش به خاطر من بازم ممنونم اینم وبلاگشhttp://www.springpoems.blogfa.com/ چه زود از ياد بردی
گاهی توی یه راهی قدم میزاری و میدونی اشتباه اون راه، ولی دلت میخواد با همه ی حس های مختلفی که داری اون راه رو بری، بعضی وقتها وسط های راه بر میگردی پشت سرت و نگاه می کنی، می بینی با اینکه راهت اشتباه بوده ولی پر از لحظات خوش و قشنگ بوده، و به خودت میگی این اشتباه به جمع آوری این لحظات ناب می ارزد، بعدش هی میری میری که دیگه میرسی آخر راه، بعدش که دیگه به آخر راه رسیدی، دو دل میشی که کاش نرفته بودی از اول، بعدش با خودت می گی اگه این راه رو اشتباه نرفته بودم، شاید هیچوقت این کار رو تجربه نمی کردم، اگه راهم اشتباه نبود شاید هیچوقت اون آدم جزء از خاطرات قشنگ زندگیم نمی شود، اگه راهم اشتباه نبود شاید هیچوقت اون حس رو تجربه نمی کردم و هزارتا چیزی دیگه... پس گاهی وقتها اشتباه رفتن هم لذت خاص خودش رو داره، نمیشه صددرصد ردش کرد یا صددرصد گفت همیشه درست از آب در میاد، اصلا درست بودن یا نبودن یه راهی که به اشتباه قدم توش گذاشتی نیست، مهم اینکه تو با آگاهی و با کمال میل توی این راه قدم گذاشتی و الان با اینکه میدونستی اشتباه کردی احساس پشیمانی نداری.. این خیلی مهمه.. که برای انجام یه سری کارها حس پشیمانی نیاد سراغت و عذابت نده بلکه بشینی با خودت خلوت کنی و بگی چقدر خوب شد که این اشتباه کردم در عوض کلی چیزهای جدید یاد گرفتم که شاید اگه نمیرفتم هیچوقت فرصت تجربه اشون نصیبم نمی شد....
دانم اکنون از این کلبه دور شادی زندگی پر گرفته دانم اکنون که قلبی به زاری ماتم ز هجر یاور گرفته هر زمان می دود در خیالم نقشی از بستری خالی و سرد نقش دستی که که کاویده نومید پیکری را در آن با غم و درد بینم آنجا کنار بخاری سایه قامتی سست و لرزان سایه بازوانی که گویی زندگی را رها کرده آسان پنجره باز و در سایه آن رنگ گلها به زردی کشیده پرده افتاده بر شانه در آب گلدان به آخر رسیده گربه با دیده ای سرد و بی نور نرم و سنگین قدم می گذارد شمع در آخرین شعله خویش ره به سوی عدم می سپارد لیک من خسته جان و پریشان می سپارم ره آرزو را یار من شعر و دلدار من غم می روم تا به دست آرم اورا
عشق شيرينش مرا فرهاد كرد وليكن تلخ تلخ دارم میمیرم کمکم کنید
+ نوشته شده توسط فاضل در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:12 |
|
<-BlogTitle-> <-BlogDescription->
|